خرید بک لینک
همیشه همه چیز خیلی خوب شروع میشه... همه خیلی اهل مطالعه و خیلی لارج و مودب و باحال و انتلکتوئل تشریف دارن... خیلی مشتاقن که نوشته هاتو بخونن و معمولا اونها هم چیزی دارن که تو بخونی... یا اگه نداشته باشن درکشو دارن. به این ترتیب رابطه ها کاملا با یک تبادل فرهنگی روشنفکرانه شروع میشه. بحثها و گفتگوها که اوایل در کافه ست اغلب حول محور ادبیات و سینما میچرخه... و طرف خیلی مبادی و آداب و جنتلمن و بعضا عاشق پیشه ست و در مجموع همه چی خیلی خوب و به قول امروزی ها اوکی پیش میره... تا اینکه بعد از گذشت مدت نسبتا کوتاهی از رابطه، کم کم نقابها کنار میره و میفهمی که با چه احمق یا با چه افعی بی سرو پایی اوقاتتو گذرونده بودی... محل ملاقات از کافه و رستوران و تئاتر به "پارک " و بعضا قدم زدن کنار خیابون در گرمای چهل درجه ی تابستان یا سرمای زیر صفر زمستان منتقل میشه. با این توجیه که " مهم نیست کجا باشیم. مهم اینه که با هم باشیم! " و مباحث مطروحه از مقایسه ی سینمای وندرس و بیلی وایلدر به سایز سوتین تنزل پیدا میکنه! تو که تا اون لحظه خیلی دوست داشتنی و ملقب به عزیزم بودی، کم کم متوجه اشکالات فیزیکی و احتمالا روحی و روانی خودت میشی... اینکه احساس نداری، اخمویی... هر وقت حالت خوب نیست حتما دوره ای! پاهات از قسمت ران چاقه به مچ که میرسه لاغر میشه (عین جمله) و بعضا از جانب کسی که جای ترکش روی صورتش داشته با قد 168 سانت مورد شماتت و پرسش قرار میگیری که " چرا جوش زدی کوچولو؟ "
کم کم عادت میکنی که موقع عبور از درگاهها پشت سر اون راه بری و اگه مشکلی برات پیش اومد خودت تنهایی حلش کنی... اگرم مشورت یا کمک بخوای یا مشترک مورد نظر در دسترس نیست یا اگرم هست آرزو میکنی که ای کاش نبود! چون بهت میگه موضوع خیلی کوچیکتر از اونیه که به نظرت اومده و تو با شنیدن جمله ی بی خیال و خودشو ناراحت نکن و بزرگ میشی یادت میره ! سعی میکنی روز سختتو پشت سر بذاری... دیر یا زود میفهمی مشترک مورد نظر از مرد بودن فقط سوال و جوابشو بلده: کجایی؟ کجا بودی؟ با کی بودی؟ چرا بدون من رفتی؟ من منتظر بودم با هم بریم! و البته مهم ترین بخش مرد بودن رو که دلیل انتخاب تو بوده!... تویی که زنی باید بفهمیش و اگر نفهمی و نسبت به ابراز احساسات گذرا و احمقانه (نه عاشقانه) واکنشی دوبرابر نشون ندی تا مدتها به جای اینکه به اسم صدا بشی با القابی نظیر یخمک و یخچال مورد خطاب قرار میگیری.
بالخره یک روز که توی تاکسی به تصویر غمگین خودت توی آینه بغل نگاه میکنی یا یه شب که قبل از خواب با فکر کردن به تلخی های کوچیکی که تلنبار شده نمیتونی جلوی اشکهاتو بگیری، به یکباره دوزاریت میافته نه تنها تکیه گاهی نداری بلکه خودت تکیه گاهی...و از قبل هم تنها تری. یادت می افته که پول قرض دادی و منتظر بازگشتش نبودی و کادوی روز تولدت کتاب بلااستفاده ای بوده که شخص از کتابخونه ی خودش برداشته، بدون هیچ دست نوشته ی کوتاه و حاکی از احساس تعلق یا محبتی...
نهایتا در حالی که بزرگترین توهینها رو تحمل کردی و ازشون گذشتی یه روز به خاطر یک جمله ی کوچیک یا یه شوخی نابجا برای همیشه بی جوابش میذاری... اون تا دو هفته پیغام میده و زنگ میزنه... فحش میده و التماس میکنه و نمیدونه چی شده... بالاخره بلاکش میکنی و کوکی هایی رو که از شمال سوغاتی آورده بودی رو با چایی میخوری و احساس میکنی که کاش زودتر این کارو کرده بودی!!!

برچسب: نویسنده: حدیث فراهانی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 18:25

صفحه بندی