خرید بک لینک

1 ای خاموش در درونم هست که میلیونها سال پیش 1 اما هنوز گاهی وسط روزمرگی ها پت پت میکند و مرا به پیش رفتن به برخ1ن و جنگیدن فرا می خواند. او برای دقایقی همه چیز را برایم شدنی و محال می کند... معمولا پنج شنبه ها و جمعه ها وقتی اوقاتم را روی تختم به بطالت می گذرانم ناگهان  نورش تمام ظلمت اطرافم را می درد... در آن یک لحظه احساس قدرت می کنم ... فکر میکنم چقدر انرژی و انگیزه دارم برای برداشتن مانع ها. اضافه وزن... بی پولی... بی تحرکی... بلند میشوم اول اتاقم را مرتب میکنم. اتاقی که دیگر برایم ماهیت قبری تاریک و تنگ دارد. در سی و شش سالگی آرزوی شش سالگی ام را به دست آورده ام! اتاقی از آن خود! اما ممنون... دیگر نمی خواهم این گور آراسته را... که پنجره اش به خیابانی شلوغ باز می شود که روزها وانتی های بلندگو به دست خستگی ناپذیر با صدای نکره شان عرصه را از آنچه که هست تنگ تر می کنند. کتابهایم را گردگیری میکنم. کف اتاق را جارو میکنم حمام میروم و تمیز میشوم... در زیر دود معطر عود و شاید بعد از پک به یک سیگار نازک برنامه ای تنظیم میکنم که با عمل به آن میشود همه ی نشدنی ها را شدنی کرد اما صبح شنبه انگار همه ی آن نقشه ها قصه ی شبانه ای بوده که تمام شده و حقیقت چیز زشت تر و ضمخت تری است از آنچه قصه گو در گوشم نجوا کرده بود... از حوصله و انرژی و انگیزه خالی ام... خوابم می آید . دوست دارم خودم را در پتو بپیچم و از آب سردی که مجبورم به صورتم بپاشم و در دهانم بگردانم متنفرم... از اینکه به خاطر پول حاضرم هر کس و  نا کسی را تحمل کنم به خودم بد و بیراه میگویم. در خیابان سوزسرد زمستان آزارم میدهد میخواهم از سردی آن و از نگاه ناپاک و زشت نگهبان توالت عمومی سر پارک به گرمای مترو پناه ببرم... به آن قطارهای لکنته می آویزم و هر کاری میکنم که کتابی دستم بگیرم و برنامه ای که نوشته بودم را عملی کنم نمی توانم... ستاره ام مرده است. دستانم یاری نمیکند که حتی کتاب را از کیف بیرون بکشد... سرم را به تکیه گاهی میچسبانم و چشمهایم پشت پلکهای بسته رویای روزی را میبیند که معشوقم روبرویم نشسته و نگاه تحسین آمیزش غرق در خوشی ام می کند. رویاهایی می بافم که عمرش به محض باز شدن پلکها و دیدن آدمهای ساده ی شهر و دستفروش های سمج قطار به پایان می رسد... آرزوهای بزرگم در روز شنبه به چیزی تقلیل میابد شبیه یک ذکر درونی که ای کاش میشد روی صندلی جلو تاکسی نشست و کاش اگر عقب نشستم مردی که کنارم مینشیند خودش را به من نچسباند. در محل کار گاز بزرگ به یک لقمه ی نان و پنیر قد ساعد دستم دهن کجی دیگری است به برنامه غذایی که یک تخم مرغ عسلی بود بدون نان و نمک. ازاین به بعد پا گذاشتن روی برنامه ریزی آسان تر است و جلوگیری از افتادن اتفاقهای بعدی که دومینو وار می ریزند سخت تر... زبان نمی خوانم... فرندز نمیبینم. نرم افزار تعطیل... فیلمنامه تعطیل نقاشی تعطیل مطالعه تعطیل... وقتی به خانه میرسم آنقدر خشمگین و خسته و خالی ام آنقدر سردی و گشادی حفره ای که در دلم ایجاد شده عذاب آور است که میخواهم آن را با غذایی گرم و چرب و ادویه دار پر کنم... با سیر ترشی و نان و پشت بندش دو لیوان دوغ! آخرین مرحله ی لگدمال کردن برنامه ریزی برای موفقیت هم لمیدن در تختخواب و دیدن یک سریال چرت و سوزاندن حجم اینترنت است. روزهای دیگر هفته نیز به همین منوال میگذرد... یکشنبه دوشنبه سه شنبه... چربی روی چربی. رخوت روی رخوت... ترس روی ترس ... اشکهایی که شبها در انتظار بیهوده برای دیدن پیامی از طرف کسی که دوستش دارم و او دوستم ندارد میچکد. سجاده ای که دیگر پهن نمی شود و افکاری که معجزه را تنها راه نجات باقی مانده می داند اما به محض شکل گیری کلمه معجزه در ذهنم ناگهان برف پاک کنی روشن میشود و تیغه اش  می آید و قطره های باران را محو میکند... ستاره ام تمام مدت خاموش است و وقتی نور ندارد یک جرم سنگین مزاحم بیشتر نیست که روی دلم سنگینی میکند.

برچسب: نویسنده: حدیث فراهانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 11:35

صفحه بندی